عمران پسر شاهين از بزرگان عراق بود. وى عليه حكومت عضدالدوله ديلمى قيام نمود.
عضدالدوله با كوشش فراوان خواست او را دستگير نمايد. عمران به نجف اشرف گريخت و در آنجا با لباس مبدل مخفيانه زندگى مى كرد.

مطالعه بیشتر...

مردى كه دو پا و دو دست او قطع شده بود و هر دو چشمش نيز كور بود، فرياد مى زد:- خدايا مرا از آتش نجات بده !

به او گفتند:- از براى تو مجازاتى باقى نمانده ، باز مى گويى خدايا مرا از آتش نجات بده ؟

مطالعه بیشتر...

خداوند از عزرائیل پرسید: تا به حال وقتی جان کسی را می گیری برایش گریه کرده ای؟
عزرائیل گفت: یکبار خندیدم، یکبار گریه کردم و یکبار ترسیدم خنده ام زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی را بگیرم او را کنار کفاشی یافتم که به کفاش می گفت:

مطالعه بیشتر...